محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )

31

رستم التواريخ ( فارسى )

محمد باقر جواهرى كه در خدمتش كمال تقرب و اعتبار دارد ، جاى داد و اذن نشستن ، او را نفرمود و او را بعد از ساعتى مكالمه ، مرخص فرمود . با هم آمديم به مسجد وكيل كه نماز بگزاريم « 1 » . به او گفتم : « آيا مرا مىشناسى ؟ » گفت : « شما صمصام الدولهء فتح على شاه مىباشيد . آوازهء شما را در كلكته شنيده‌ام . » به او گفتم كه : « نام اصل من ، ميرزا محمد هاشم مىباشد . در عهد طفوليت ، در زمان دولت على مراد خان زند در شهر اصفاهان در محلهء لنبان در لب نهر شاه در مكتب آخوند ملا اسد اللّه ، ما و تو هم‌مكتب بوديم و من خليفهء مكتب بودم و شما دو سال درس خواندى و نام شما آقا محمد رضا و نام پدرت آقا كبير صراف و نام دو برادرت محمد على و ابو الحسن . » ناگاه آهى كشيد و گريان گرديد و خم گشته و دستم را بوسيد و مرا به خانهء خود برد . من به وى گفتم كه : « عالىجناب ميرزا رفيع - برادر عالىجاه ، رستم خان نورى - كه به هندوستان آمده بود ، از كيفيت احوال و افعال و اعمال شما ، تلبيسات و نيرنجات عجيبه و غريبه ، كتابى نوشته بود و از براى سركار فيض آثار پادشاهى آورد . » گفت : « همه ، افسانه و دروغ و مزخرفات است . » و گفت : « در شيراز در ماه محرم و ماه صفر ، شغل من تعبيه و صورت تعزيه و شبيه‌گردانى بود . رفتم به هند و به اين فن ، مشهور شدم و در سر نوّابى كه دولت و مكنتش بيش از حساب بود ، به سبب اين فن ، كمال اعتبار يافتم و با پسرش كمال دوستى و اتحاد يافتم . چون نواب ، رحلت نمود ، پسرش جانشينش شد . من گستاخانه در اموال بيش از حسابش دخل و تصرف نمودم و به هر قسم كه خواستم ، از اموالش خرج نمودم . ناگاه هواى پادشاهى در دماغم راه يافته ، دوهزار مغل‌زاده را فراهم آورده و با هم عهد و ميثاق نموديم و خروج نموديم . فرنگى ، با لشكر و آتشخانه رو به ما آورد . لشكر من تاب نياوردند و گريختند . من ، اسير فرنگى شدم . مرا حبس نمودند . نواب‌هاى هندى نزد

--> ( 1 ) - اصل : بگذاريم .